ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥  

آیا می دانید؟

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!

مادرتون رو دوست داشته باشید...

زیباترین فرد روی زمین..

بهترین منتقد ما...

و قویترین حامی ما...

صبور ترین و مهربونترین آدمی که باید قدرشو بدونید



 
 
ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩  

بدرود ای که هنوز فرا نرسیده از آمدنت شادمان بودیم
و هنوز رخت برنبسته از رفتنت اندوهناک.

عید سعید فطر مبارک



 
...
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸  

 

اما باز هم خودمانیم مریم قشنگ می‌خندید. 

خوردنی می‌خندید 

مثل کسی یا چیزی که هنوز نمی‌دانم کیست یا چیست ...



 
تردید
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸  

 

همه تردید های دنیا را بگذار روی طاقچه ، تو برای ما بودن باید با ما باشی

لبخند هایت را از طاقچه بردار ، تردیدت را بگذار ، تا ما همیشه برای ما بودن

کم نداشته باشیم تو را . . .



 
 
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸  

من و تو و قطار

من همیشه درهمان قطاربودم ، انگاراز ازل تا ابد. نمی دانم تو اشتباه سوارشدی یا یادمان رفت که ایستگاه مقصدهایمان باهم فرق می کند. همسفربودن حس غریبی است، هیچ وقت نمی دانی چقدر دل ببندی امامطمئنی که دلت تنگ می شود... شاید به خاطرآن حس غریبی که در تمام لحظه های یک سفر جاری است و شاید به خاطراین که می دانی هر مسافرتی یک روزتبدیل به خاطره می شود و بعدها نمی دانی به یاد لحظه هایش لبخند بزنی یا یک دل سیر گریه کنی به خاطر تمام چیزهایی که محکوم به تمام شدنند، مثل مسافرت، مثل قطار، مثل تو.

قلبmari joonقلب



 
بی قراری
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩  

ناودانها شر شر باران بی صبری است 

آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است 

کفشهایی منتظر در چارچوب در 

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است 

و سرانگشتی به روی شیشه های مات 

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "



 
سهراب
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸  

 

چه جای ماه ، 

که حتی شعاع فانوسی 

درین سیاهی جاوید کورسو نزند 

به جز قدمهای عابران ملول 

صدای پای کسی 

سکوت مرتعش شهر را نمی شکند 

به هیچ کوی و گذر 

صدای خنده مستانه ای نمی پیچد 

کجا رها کنم این بار غم که بر دوش است ؟ 

چرا میکده آفتاب خاموش است ! 

قلبmari joonقلب

 



 
بچه ی تُخص
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۸  

ایوان ایوانیچ لاپکین ، جوانی آراسته و خوش قیافه ، و آناسیمیونونا زامبلیتسکایا دختری جوان با بینی کوچک فندقی ، از ساحل شیبدار سرازیر شدند و روی نیمکتی نشستند. نیمکت ، درست بر لب رودخانه ، در محاصره ی انبوه بوته های یک بیدستان جوان برپا ایستاده بود. چه گوشه ی دنجی! کافیست انسان روی نیمکتی بنشیند تا از انظار جهانیان ، نهان شود ــ فقط نگاه عنکبوتهای آبی که به سرعت برق بر سطح آب رودخانه ، به این سو و آن سو میدوند ، و نگاه ماهیهاست که بر نیمکت نشینان می افتد. مرد و زن جوان به چوب و قلاب و قوطی پر از کرم و سایر وسایل ماهیگیری مجهز بودند. هر دو نشستند و بدون اتلاف وقت ، مشغول صید شدند. دقیقه ای بعد ، لاپکین به پیرامون خود نگریست و گفت: 

ــ خوشحالم که تنها هستیم. آناسیمیونونا ، مطالب زیادی هست که باید با شما در میان بگذارم … خیلی حرف دارم … از لحظه ای که شما را دیدم … مواظب باشید ، مال شما دارد نک میزند … به مفهوم زندگی پی بردم و بتم را ــ بتی که باید تمام زندگی شرافتمندانه ام را به پایش بریزم ــ شناختم … از نک زدنش پیداست که باید درشت باشد … همین که نگاهم به شما افتاد ، برای اولین بار ، عاشق شدم … دل به شما سپردم! حوصله کنید ، چوب را به این شکل نکشید ، بگذارید باز هم نک بزند … عزیزم ، شما را به خدا قسم میدهم صاف و پوست کنده بگویید که آیا میتوانم؟ … خیال نکنید که به عشق متقابل امید بسته ام ، نه! من خود را شایسته ی عشق شما نمیدانم ، نمیتوانم حتی فکرش را بکنم … ولی آیا میتوانم امیدوار باشم که … بکشیدش بیرون! 

آناسیمیونونا دست خود را بلند کرد ، قلاب را با حرکتی سریع از آب بیرون کشید و شادمانه فریاد زد ؛ ماهی کوچکی به رنگ نقره ای مایل به سبز ، در هوا به شدت پیچ و تاب میخورد. 

ــ خدای من ، ماهی سوف! یالله … بجنبید! حیف شد ، در رفت! 

ماهی کوچک از قلاب رهاشد ؛ روی چمن به سمت دنیای دلخواه خود جست و خیزی کرد و … شلپ ، در آب افتاد! 

لاپکین که قصد داشت ماهی را پیش از فرو رفتنش در آب ، تعقیب کند بجای ماهی ،‌ ناخودآگاه دست دختر جوان را گرفت و لبهای خود را ناخودآگاه بر آن فشرد … آناسیمیونونا دست خود را واپس کشید اما کار از کار گذشته بود. لبهای آن دو ، با بوسه ای به هم آمده بودند. و این پیشامد ، به گونه ای ناخودآگاه رخ داده بود. از پی بوسه ی نخست ، نوبت به بوسه ی دوم و سپس به قسم خوردنها و اطمینان دادنها رسید … چه لحظه های سعادتباری! اما در زندگی انسان فانی ، چیزی به اسم سعادت مطلق ،‌ وجود ندارد. معمولاً خوشبختی یا خود آلوده به زهر است یا چیزی از خارج ، به زهر آلوده اش میکند. و این روال ، شامل حال آن روز هم شد. در لحظه هایی که زن و مرد جوان گرم بوس و کنار بودند ناگهان صدای خنده ای طنین انداز شد. هر دو چشم به رودخانه دوختند و از فرط دهشت خشکشان زد: برادر آناسیمیونونا یعنی کولیای محصل تا کمر در آب ایستاده بود ــ آن دو را تماشا میکرد و لبخند میزد: 

ــ اهه! … ماچ و بوسه ؟ می روم برای مادر جان تعریف می کنم. 

لاپکین که تا بناگوش سرخ شده بود زیر لب من من کنان گفت: 

ــ امیدوارم شما به عنوان یک انسان شرافتمند … زاغ سیاه کسی را چوب زدن ، نهایت فرومایگی است ولی باز گفتن مشاهدات ، عین پستی و رذالت و دنائت است! … تصور میکنم شما که جوان شریف و نجیبی هستید … 

اما جوان شریف و نجیب ، سخن او را قطع کرد و گفت: 

ــ یک روبل می گیرم و لوتان نمی دهم! 

لاپکین یک اسکناس یک روبلی از جیب خود در آورد و آن را به کولیا داد. پسرک اسکناس را در مشت خیس خود مچاله کرد ، سوتی کشید و شناکنان دور شد. گرچه دو دلداده تنها ماندند اما هوای عشقبازی از سرشان پریده بود. 

فردای آن روز ، لاپکین یک جعبه آبرنگ و یک توپ ، از شهر با خود آورد و آنها را به کولیا اهدا کرد. آناسیمیونونا هم قوطیهای خالی خود را به برادرش بخشید. بعد هم بناچار یک جفت دگمه سردست را که تصویر کله ی درشت سگی بر آن نقش خورده بود ، به او هدیه داد. از قرار معلوم ، این وضع به مذاق بچه ی شرور ، خوش آمده بود چرا که از آن روز ، به طمع کسب غنایم بیشتر ، دو دلداده را به زیر مراقبت دایمی خود کشید. به هر گوشه ای که پناه می بردند کولیا نیز همانجا سبز میشد و زاغ سیاهشان را چوب میزد ؛ خلاصه آنکه لحظه ای آن دو را تنها نمیگذاشت. لاپکین دندان قروچه میکرد و زیر لب میغرید: 

 

ــ پست فطرت! با این سن و سال کمش ، راستی که رذل بزرگی ست! خدا می داند در آینده چه جانوری از آب در بیاید! 

در سراسر ماه ژوئن ، کولیا روز و روزگار آن دو دلداده را سیاه کرد. مدام تهدید به لو دادن میکرد. سایه به سایه به تعقیبشان می پرداخت و مدام هدیه میطلبید. هر چه میدادند کمش بود تا آنجا که حتی روزی طلب ساعت جیبی کرد. چه میتوانستند بکنند؟ ناچار شدند وعده ی خرید ساعت را هم بدهند. 

 

یک روز که دور میز نشسته و مشغول صرف عصرانه بودند ناگهان کولیا بلند بلند خندید و چشمکی زد و از لاپکین پرسید: 

 

ــ بگویم ؟ ها ؟ 

 

لاپکین سرخ شد و بجای کلوچه ، دستمال سفره را جوید. آناسیمیونونا هم شتابان از پشت میز بلند شد و دوان دوان به اتاق خود رفت. 

 

این وضع تا آخر ماه اوت یعنی تا روزی که سرانجام لاپکین رسماً از آناسیمیونونا خواستگاری کرد ،‌ ادامه یافت. چه روز خوشی! لاپکین بعد از پایان مذاکره با والدین آنا و کسب موافقت آنان ، پیش از هر کاری به باغ دوید و به جست و جوی کولیا پرداخت. همین که چشم او به کولیا افتاد ، در حالی که دلش میخواست از شدت شوق فریاد بزند ، چنگ انداخت و گوش بچه ی تخص را گرفت. در هیمن هنگام آنا هم که دنبال کولیا میگشت سر رسید و گوش دیگر او را چسبید. باید آنجا می بودید و لذتی را که بر چهره ی دو دلداده ی جوان نقش بسته بود تماشا میکردید! کولیا اشک میریخت و التماس میکرد: 

ــ قربان آن شکلتان بروم ، غلط کردم! ببخشید! دیگر نمی کنم! … 

تا چندین سال بعد ، لاپکین و آناسیمیونونا در هر موقعیتی که دست میداد اعتراف میکردند که بالاترین لذت نفس گیری که در تمام دوران دلباختگیشان نصیبشان شده بود ، همانا لحظه ای بود که گوشهای آن بچه ی تخص را میکشیدند